یه لحظه هایی هست تو زندگی که از شدت دلتنگی نمیتونی گریه کنی و کم مونده از بغض خفه شی.
آن لحظه هزاران بار تقدیم مهمونای عید باد
***
صبح ساعت 8 میاین عید دیدنی؟
مگه جنگه لامصب
تا از خونه داییم اومدیم بیرون بابام
یه سیلی زد بهم وگفت
خاک بر سر بی عرضهت کنن،
با بغض پرسیدم چرا میزنی؟
با عصبانیت گفت: ۲۰۰ هزار تومن پول
لباس عید ندادم برات که بری عیددیدنی
و فقط تخمه بخوری بی عقل، پسته
بخور
برچسب:
نویسنده: خنجی