دیدن همه حرف‌هایی که قبلاً شنیده‌‌ایم

خرید بک لینک
نقد فیلم نخل گرفته ایران؛ یک تصادف ساده دیدن همه حرف‌هایی که قبلاً شنیده‌‌ایم سید احسان عمادی به‌روزرسانی: ۱۷ آذر ۱۴۰۴ نخل را فراموش کن، فیلمت را ببین! مشکل اصلی در مواجهه با فیلم یک تصادف ساده جعفر پناهی، این است که نمی‌شود آن برچسب «برنده نخل طلای کن» را موقع تماشایش از یاد برد. عنوانی که به مخاطب اجازه نمی‌دهد با فیلم بیرون از فضایی که دور و برش ایجاد شده و توقعی که از آن در ذهنش ساخته مواجه شود، و برای همین خیلی محتمل است آخرش با خود بگوید: «همین؟! اینا رو که ملت هر روز تو اینستا و تلگرام و توییترم دارن می‌گن!» بهترین فیلم های کارنامه جعفر پناهی واقعیتش هم همین است. یک تصادف ساده حرف و نگاه تازه‌ای به یک مسأله‌ بحرانی بغرنج و پیچیده -که تا به حال در سینمای ما با این دقت و «رزولوشن» به تصویر کشیده نشده- ندارد و از حد بحث‌های معمول فضای مجازی پیش‌تر نمی‌رود. چیزی که باعث شده هیچ تناسبی بین بضاعت خود فیلم با جایزه‌ای که پشت اسمش قرار گرفته در کار نباشد و به این ترتیب خیلی از مخاطبانش را دل‌سرد و سرخورده کند. با این حال اگر از همان ابتدا توقع‌مان را پایین آورده باشیم (که با توجه به ساخته‌های سال‌های اخیر پناهی، کار خیلی سختی هم نباید باشد) و صرفا‌ً در مقام یک فیلم سرگرم‌کننده با یک تصادف ساده روبه‌رو شویم،‌ آن‌قدرها هم برای تماشا اثر بدی نیست؛ هرچند از سکانس آغازینش بد شروع شده باشد. واقعیتش هم همین است. یک تصادف ساده حرف و نگاه تازه‌ای به یک مسأله‌ بحرانی بغرنج و پیچیده -که تا به حال در سینمای ما با این دقت و «رزولوشن» به تصویر کشیده نشده- ندارد و از حد بحث‌های معمول فضای مجازی پیش‌تر نمی‌رود سکانسی که خیلی کوتاه و ساندویچ‌شده، می‌خواهد کاراکتر بدمن اصلی‌اش را به مخاطب معرفی کند و عصاره بدی‌هایش را به او نشان دهد: مردی متعصب و دگم که جز این‌که به برآمدن صدای موسیقی از خانه‌اش یا رقص دختر خردسالش در ماشین حساس است، از مرگ یک موجود زنده نیز –سگی که ناخواسته و نادانسته با او تصادف کرده- به‌راحتی می‌گذرد (موتیف سگ ولگرد چند جای دیگر هم در فیلم تکرار می‌شود. از سکانس تعقیب اقبال (ابراهیم عزیزی) در روز تا بستنش به درخت در شب؛ گویی او در زندگی‌اش از مواجهه با این سگ‌ها گریزی ندارد. استعاره‌ای از نادیده گرفتنِ آدم‌های حاشیه و رانده‌شده؟ قاعدتاً‌ چنان مفهومی نباید با چنین نشانه‌ای مد نظر پناهی بوده باشد). همسر اقبال نیز در توضیح موضوع خیلی راحت به دخترش می‌گوید: «این یک تصادف ساده بود.» یعنی این‌قدر بی‌خودی گیر نده و معطل مسأله نشو و بگذر! لابد همان‌طور که اقبال در زندگی‌اش به‌سادگی از کنار دیگرانی که به واسطه او درگیر انواع بلا و مصیبت و مکافات شده‌اند، گذشته است. ولی از این سکانس به بعد تا میانه، فیلمی پرکش‌وقوس و هیجان‌انگیز را دنبال می‌کنیم. مواجهه وحید (وحید مبصری) با جیرجیر پای اقبال، تعقیب شبانه‌اش و دستگیری او در روز بعد، تردید وحید در هویت اقبال و رفتن سراغ هم‌زنجیرهای قدیمی (سالار، و بعد شیوا و گل‌رخ) تا درنهایت رسیدن به حمید (محمدعلی الیاس‌مهر) که در سکانسی غیرمنتظره و با نشانه‌ای تکان‌دهنده و ظریف (لمس پای قطع‌شده اقبال و خواندن نشانه‌هایش با دست مثل خط بریل) هویت قطعی او را تأیید می‌کند. تا این‌جا البته یک تصادف ساده بیش از هر چیز یادآور مرگ و دوشیزه دورفمن/ پولانسکی است که فقط تردیدش به‌جای یک نفر، بین چند شخصیت تقسیم شده. از میانه به بعد اما فیلم مدتی طولانی در سرازیری می‌افتد و بدون دراماتیزه کردن رویدادها، صرفاً با بحث بین افراد در برهوتی خالی و ساده بدون هیچ شی اضافه یا حرکت پیچیده دوربین می‌گذرد که تنها با پَن‌هایی کوتاه، تعقیب‌کننده گوینده دیالوگ‌هاست. آیا پناهی می‌خواسته با این سادگی، توجه ما را به نکته‌ای بیشتر و مهم‌تر جلب کند؟‌ اگر هم بله، چشم من از دیدن آن نکته بیشتر و مهم‌تر عاجز مانده است. یک تصادف ساده جعفر پناهی او آن‌قدر در صراحت در خطابه‌خوانی شخصیت‌هایش پیش می‌رود که حتی از باز کردن اشاره نه‌چندان پنهانش به در انتظار گودو (با آن تک‌درخت دوشاخه گوشه قاب) هم نمی‌گذرد و آن را در دیالوگ‌های حمید و شیوا (مریم افشاری) می‌گنجاند. حرف‌ها نیز بدون اغراق، چیزی فراتر از پست‌ها و کامنت‌های کاربران «فجازی» نیستند؛ دیالوگ‌هایی با استفاده از کلیدواژه‌های آشنای بحث‌های این روزها (مثل قشر خاکستری) که تماماً خطاب به مخاطب (نه رو به شخصیت‌ها) بیان می‌شوند و نهایتاً برای ثبت مستندگونه چنین فضایی در تاریخ، ارزشمند باشند. تومار این دیالوگ‌های مطول را -که به فاجعه هولناک عروس شدن گل‌رخ (حدیث پاک‌باطن) در شب اعدام صوری‌اش هم اشاره دارد- زنگ تلفنی درهم می‌پیچد. تماسی که به شروع دو فصلِ مفصل اما بی‌منطق می‌انجامد. زایمان همسر اقبال، و گفت‌وگوی بازجویانه/ مجازات‌گرانه شیوا و وحید با او در آخر. در بخش اول، نه جواب دادن وحید به تماسی از خانه اقبال توجیه دارد، نه رد کردن انتخاب ساده‌ای مثل تماس با اورژانس و گزارش حادثه به آن‌ها. این‌جا فقط دست و میل کارگردان است که به وسوسه تأثیرگذاری بر تماشاگر، می‌خواهد قربانیان اقبال را برای کمک به خانواده‌اش ‌در دوراهه مرگ و زندگی قرار دهد و برای رسیدن به این هدف، حاضر است از منطق روایت خود نیز چشمپوشی کند. هرچند این خواست او، به لحظاتی احساسی (مثل تولد پسر اقبال و شیرینی خواستن پرستار یا نگاه وحید به دخترش) منجر شده است. در یک تصادف ساده تمام کشمکش‌ها بین شخصیت‌ها -از فصل گردهمایی قربانیان در بیابان تا سکانس سؤال و جواب‌شان با اقبال- به گونه‌ای پیش می‌رود که گویی هیچ گزینه دیگری جز کشتن او یا رها کردنش در بین نیست و آدم‌ها ناچار باید از بین همین دو حالت دست به انتخاب بزنند فصل بعدی فیلم (بستن اقبال به درخت) نیز فقط مطابق اراده و تصمیم کارگردان جلو می‌رود، نه بر اساس دینامیک طبیعی و درونی اتفاقات فیلمنامه. معلوم نیست چرا اقبال -که با سال‌ها سابقه بازجویی، قاعدتاً کارکشته‌تر و مسلط‌تر از آن‌ دو نفر است- به همین راحتی خام یا تسلیم آن‌ها می‌شود و هویت خودش را لو می‌دهد. دقیقاً از چه می‌ترسیده یا نگران چه بوده یا به چه واسطه‌ای به این اطمینان رسیده که اتفاقی برایش نمی‌افتد؟ بعد از آن حرف‌هایی که بین او با شیوا و وحید رد و بدل می‌شود، ملغمه‌ای از موضوعات مختلف است که طی آن، احساسات اقبال، بی‌منطق و غیرقابل باور مدام از شاخه‌ای به شاخه‌ای دیگر سُر می‌خورد. از تهدید و خط و نشان از موضع قدرت تا بحث عقیدتی برای حفظ نظام، از افتخار به جان‌فشانی برای حکومت تا اعتراف پرسوز و گداز درباره یک لقمه نان و تحقیرهای کودکی (یک‌جور موش‌مردگی؟). حلقه‌ مفقوده تمام این صحبت‌ها، محدود کردن انتخاب قربانیان به دو راهه «انتقام در مقابل بخشش» و نادیده گرفتن گزینه‌ی کلیدی سوم یعنی «عدالت» است؛ چیزی مثلاً از جنس فیلم غریب و تکان‌دهنده راز چشمان‌شان (خوآن خوزه کامپلانا). در یک تصادف ساده تمام کشمکش‌ها بین شخصیت‌ها -از فصل گردهمایی قربانیان در بیابان تا سکانس سؤال و جواب‌شان با اقبال- به گونه‌ای پیش می‌رود که گویی هیچ گزینه دیگری جز کشتن او یا رها کردنش در بین نیست و آدم‌ها ناچار باید از بین همین دو حالت دست به انتخاب بزنند. محدودیتی که با وجود خلق لحظاتی اثرگذار در آن سکانس شبانه با اقبال (مثل اصرار شیوا به او برای اعتراف به غلط کردن)، به پایانی غیرمنطقی منجر می‌شود: شیوا و وحید در حالی که می‌دانند محل کار یکی‌شان لو رفته و هیچ دلیلی برای اعتماد به اقبال ندارند که دوباره به سراغ‌شان نیاید، رهایش می‌کنند. پلان نهایی فیلم نیز به همین دلیل گنگ و مبهم است. اقبال برای چه به وحید برگشته؟ تشکر؟ انتقام؟ ارضای یک کنج‌کاوی ساده برای دیدن چهره‌اش و بعد رها کردن او؟ ابهامی که درنهایت از فیلم یک «پایانِ ول» (در مقابل «پایان باز») می‌سازد. همین‌ها موجب شده یک تصادف ساده فیلمی عمیق و جدی نباشد؛ با موضوع مهم و حساسش در حد حرف‌های روزمره و گفت‌وگوهای روزنامه‌ای برخورد کند و آن را به بیانی هنرمندانه و مؤثر جلوی دوربین به تصویر نکشد. اگر بپرسید: «منظورت از هنرمندانه دقیقاً چیست؟» می‌توانم شما را به جیرجیر پای اقبال در همین پلان آخر ارجاع دهم؛ نشانی از این‌که آن حضور مهیب هرگز دست از سر وحید و رفقایش برنمی‌دارد، و سایه هر احساسی که با آن باشد (ترس یا نگرانی، احتیاط یا آزار) تا ابد بر روی آنان خواهد ماند. بهترین فیلم های اجتماعی سینمای ایران آهنگ و عکس...

ما را در سایت آهنگ و عکس دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: خنجی بازدید: 28 تاريخ: سه شنبه 18 آذر 1404 ساعت: 13:42

صفحه بندی